تبليغاتX
راز باران

راز باران

یادم آید تو به من گفتی از این عشق...حذر کن!به تو گفتم...حذر از عشق ندانم

آرام و بی صدا به خاکم نکنید

آلوده شما به گریه پاکم نکنید

من پیرهنی سیاه بختم لطفا

هرروز به یک بهانه چاکم نکنید

****

فریاد بزن دوباره  تکرار م کن

من خواهش می کنم که انکارم کن

اصلا تو اگر  که از خودم می خواهی

دشنام وهرچه هست بارم کن

Birthday Candles هورااااااااااااااااااااااااااااااBirthday Song

+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط باران  | 

مشق هایم را امشب خط خطی کردم . و شاید مرکب م را هم روی شان ریختم تا دیگر خطی پیدا نباشد .

          بلند شدم و رفتم یک فنجان چای برای خودم ریختم و برگشتم به دیوار تکیه زدم و پاهایم را بغل کردم و سرم را روی زانوانم نهادم و خیره شدم به رو به رو . هر از چند گاهی قندی به دهان می گذاردم و فنجان را برداشته چند جرعه ای می نوشیدم و گویی که باید تک تک قطره های چای را جدا جدا آزمایش نمود و مزید و خوب و بدش کرد و بعد فرو داد . مدت ها چایی را از روی یک یک پرزهای زبان عبوراندم تا همه ی شان شاهد قضاوت من و ناظر ِ برخورد نهایی ی من باشند که نکند گله ای پیش بیاید و بعد با طمأنینه و نهایت آرامش قورت اش می دادم و هم چنان حین ِ این مکاشفه رو به رویم را می نگریستم و باز دوباره .

          فکر می کنی رو به رویم چه بود ؟! هیچ ٬ تنها یک دیوار ِ یک دست سفید ِ لخت و یک چهار پایه ی نه چندان بلند و خیال ِ من و خیال ِ خیال ِ من .

          باز فنجان را بالا آوردم و جرعه ای دیگر و غلطاندن همان قطرات و همان و همان ٬ و دوباره دو دست را دور ِ زانوانم قلاب می کردم که پاهایم از من نگریزند . و نگریستم و خیره شدم . و هیچ نبود ٬ نه در من و نه در خیال م . خیال م بود ٬ تهی اما . من بودم ٬ شاید تنها تکه چوبی خشک . چشمان م بود ٬ فقط دو شیشه ی شفاف ِ خالی ی بی هیچ رگ و پی و عصب و انعکاسی از محیط .

          کم کم نقش دیوار از ذهن م پاک شد و دیواری هم نماند و صرفن یک چهار پایه بود . چوبی ٬ نه چندان بلند ٬ درست مقابل ِ من . ولی دیگر نه ٬ درست در من بود . درون ِ چشمان ِ شیشه ای ی من .

          و فکر کردم . فکر کردن به چه ؟! به هیچ چیز . فکر کردم به هیچ چیز . به هیچ های انبوهی که در اطراف م بود و به هیچ  های فراوانی که مرا انباشته بودند . به هیچ های زاینده . به شلوغی ی همه چیزی که ظاهرن بودند ولی به چشم نمی آمدند . بعد در حالت ِ خلسه فرو رفتم . صدایی در من بود . شاید تیک تاک ِ ساعت . بود ؟! نمی دانم . شاید ٬ و خُب من ساعتی نداشتم که عقربه اش تیک تاکی داشته باشد . یک دم دیدم تصویر چهار پایه رفت و حرکت پاندول ِ ساعتی جایش را گرفت و خُب من ساعتی نداشتم . فضا پر شد از چهار پایه ٬ از پاندول ِ ساعتی که من نداشتم . چهار پایه رفت ٬ پاندول آمد . چهار پایه آمد ٬ پاندول رفت . چهار پایه رفت ٬ پاندول آمد . چهار پایه آمد و پاندول اما نرفت . چهار پایه رفت و پاندول ماند . چهار پایه آمد و پاندول بود . دیگر چهار پایه هم نرفت . پس دیدم که چهار پایه و پاندول بر هم ثابت شدند و هر دو ماندند . چهار پایه بود و پاندول حرکت نوسانی ی خود را داشت . پاندول حرکت ِ خود را داشت و حالا چهار پایه با پاندول حرکت می کرد . رفتند ٬ آمدند . رفتند ٬ آمدند . .....

          من نشسته بودم ٬ تکیه بر دیوار ٬ زانوان در بغل گرفته ٬ دست ها هم چنان قلاب شده . هیچ حسی در من نبود . و صدای تیک تاک مرا فرا می خواند . بلند شدم . چون آدمیانی هیپنوتیزم شده و کوکی ٬ راه می رفتم . خود را روی چهار پایه دیدم که طنابی را به چنگک ِ لوستر می بستم و وزن ِ خود را بر چنگک می آزمودم . کی رفته بودم و طنابی آورده بودم ٬ نمی دانم . طناب محکم بود . چنگک هم . پس مشکلی نبود . من روی چهار پایه بودم و ساعتی که من هرگز نداشتم در من بود ٬ با همان پاندول ِ در حال ِ نوسان ش . باز خودم را دیدم که طناب را حلقه می کردم و سرم را از درون ِ حلقه به در آوردم و گره را با دو دست گرفته ٬ محکم می کردم . و بعد دیدم که پای راستم را جلو آوردم . هیچ در من نبود . جلوتر آوردم روی لبه ی چهار پایه ٬ انگشتان ِ پایم را روی لبه ی چهار پایه سفت کردم و چهار پایه را با کشش پایم به عقب انداختم . و باز خود را دیدم که هیچ درمن نبود و در چشمان ِ هر دم کدر تر شونده ام که شفافی ی شان رو به زوال نهاده بود ٬ چهار پایه نبود . و فقط حرکت پاندول ِ ساعتی بود که من نداشتم و طنابی آویزان که گردنی را از روی نقطه ی سیبک ِ آدم می فشرد و با خود تنه را می برد و می آورد و صدای تیک تاک رفته بود و در چشمان ِ سیاهی گرفته ام من بودم و نوسانی پاندول وارم ـ درست شبیه پاندول ساعتی که نداشتم ـ که می رفتم و می آمدم ٬ می رفتم و می آمدم ٬ می رفتم و .... صبر کردم دیرتر آمدم ٬ دوباره رفتم و باز .... دیرتر .......... خیلی دیرتر آمدم . و باز رفتم و نیامدم . هر چه ایستادم نیامدم . نیامدم . هم چنان به هوای باز گشتن م ماندم و نیامدم . ماندم و نیامدم .

          حالا دیگر رو به روی من هیچ نبود جز دیواری که تنها سیاهی اش را می دیدم . سیاهی ٬ سیاهی ی یک دست  ./                                                                

                                                                                                                   علی قادری

                        راز باران یک ساله شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط باران  | 

لحظه های زیبای زندگی !!!! ...

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us
وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال كسی باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یك لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی كند
كسی را پیدا كن كه دلت را بخنداند

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
هر چه میخواهی آرزو كن
هر جایی كه میخواهی برو
هر آنچه كه میخواهی باش
چون فقط یك بار زندگی می كنی
و فقط یك شانس داری
برای انجام آنچه می خواهی

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy
خوب است كه آنقدر شادی داشته باشی كه دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش كنی كه نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way
شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلكه بهترین استفاده را می كنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد

The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches
همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت كنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نكنی

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying
وقتی كه به دنیا آمدی، تو گریه می كردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش كه در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می كنند

Please send this message to those people
(Who mean something to you (I JUST DID
To those who have touched your life in one way or another
To those who make you smile when you really need it
To those who make you see the
Brighter side of things when you are really down
To those whose friendship you appreciate
To those who are so meaningful in your life
لطفاً این پیام را به كسانی بفرست
كه برایت ارزشی دارند (همان طور كه من این كار را كردم)
به كسانی كه به طرق مختلف در زندگیت تأثیر داشته اند
به كسانی كه وقتی نیاز داشتی لبخند به لبانت نشاندند
به آنهایی كه وقتی واقعاً ناامید بودی
دریچه های نور را نشانت دادند
به كسانی كه به دوستی با آنها ارج می گذاری
و به آنهایی كه در زندگیت بسیار پرمعنا هستند

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط باران  | 

کاش می‌شد لحظه ها را پس گرفت

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

      نه نگو، از این سفر با من نگو!

                من به پایان می رسم از کوچ تو

                                 با من از آغاز این مردن نگو!


کاش می‌شد لحظه ها را پس گرفت

                 کاش می‌شد از تو بود و با تو بود

                         کاش می‌شد در تو گم شد از همه

                                  کاش میشد تا همیشه با تو بود


کاش فردا را کسی پنهان کند!

       لحظه را در لحظه سرگردان کند!

                کاش ساعت را بمیراند به خواب!

                                       ماه را بر شاخه آویزان کند!


می‌روی تا قصه ی غمنامه ی تدفین گل!

             می‌روی تا واژه را باران خاکستر کنی!

                         ثانیه تا ثانیه پل واره‌ی ویران شدن

                                می‌روی تا بخشی از جان مرا پرپرکنی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط باران  | 

درس بزرگ

 
روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببرد. او را از پشت هل می داد ولی بره پاهایش را محکم به زمین فشار می داد و از دست او فرار می کرد. خدمتکار منزل وقتی این وضع را دید، نزدیک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن انگشتش کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد! مرد از این اتفاق ساده، درس بزرگی آموخت. فهمید که برای تاثیر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته هایشان را درک کرد.
+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط باران  | 

صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط باران  | 

انتخاب

 زندگی مثلِ یه لیوان چای می موونه. که میتوونی تلخ بخوریش.... یا با چند تا دوونه قند شیرینِ شیرینش کنی .

بايد قند هاي زندگي مون رو  بشناسيم فقط .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط باران  | 

مردان زیادی را دیده ام

که از انتخابشان پشیمانند

و این پشیمانی

در بند بند چهره شان پیداست

.

و به همان میزان زنان زیادی را می شناسم

که عمریست مشغول گول زدن خودشان هستند

و حتی نیم نگاهی در آینه  به خود نمی اندازند

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط باران  | 

سکوت...

 
سکوت همیشه دلیل نداشتن حرفی برای گفتن نیست!شاید نمی دانیم چه بگوییم و شاید نباید بگوییم!وسکوت همیشه دلیل رضایت نیست! شاید حیا مانع از گفتن می شود وشاید مصلحت آن است که سکوت اختیار شود!

سکوت می تواند بغض فروخورده و یا فریادی سهمگین باشد که در تودر توی سیاهچاله های حجم تنمان نجوایی بی صدا می شود!

سکوت سرشار از ناگفته هاست!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط باران  |